محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

117

اكسير اعظم ( فارسى )

تلرز بدن و كثافت آن پس جزو متعفن از آن به سرعت تحليل نشود به اجزاى ديگر كه در آن عفونت سارى شده منضم گردد . و ايضاً نزد اين حالت ترويح كم شود به سبب تنگى منافس پس جزو متعفن بر جزو متحلل زياده گردد . دوم متناقصه كه آن را سخطه نيز نامند و اين آن است كه ابتدا به شدت كند بعد آن همواره اندك اندك نقصان پذيرد تا آن‌كه در آخر ضعيف گردد و اين سالم‌ترين انواع است و اعراض او در غايت شدت نبود زيرا كه دلالت كند بر آن‌كه تحليل اجزاى خون در آن بيشتر مىشود از آنچه متعفن مىگردد بنا بر اضداد اسباب مذكوره يعنى به سبب قلت مقدار خون و رطوبت آن و فوت قوت و تخلخل بدن . سوم متساويه كه آن را متشابه و واقعه نيز گويند و او آن است كه از اول حدوث آن تا آخر آن بر يك حال واقف بود و حال او در صعوبت و سهولت ميان هر دو نوع مذكور باشد زيرا كه دلالت كند بر آن‌كه آنچه تحليل مىشود مساوى آن است كه تعفن مىپذيرد به سبب توسط اسباب مذكوره يعنى توسط خون در كميت و كيفيت و توسط قوت در صحت آن و ضعف آن يا به سبب اجماع بعض اسباب تزائد مع بعض اسباب تناقص و بسيار باشد كه اين تا هفت روز بر يك حال متشابه باشد بعده در آن تفاوت و نقصان ظاهر شود و كندى در مقالات خود گفته كه اين تب در اكثر تجاوز از ده دوازده روز نمىكند زيرا كه از امراض حاده است . و بدانند كه همگى خون بدن به يك دفعه عفن نشود و الا آن‌كه موت بر آن سبقت كند . بوعلى مىگويد كه جالينوس گمان نموده كه تب دموى از عفونت خون نمىباشد به جهت آن‌كه خون چون عفونت مىپذيرد آن عفونت تلطيف او مىنمايد و در آن غليانى پيدا مىكند و بدان سبب صفرا مىگردد و خون نمىماند پس در آن هنگام تب صفراوى باشد نه دموى و محرقه بود يا غب و معالجهء آن به علاج اين هر دو باشد و اين قول او خلاف قول بقراط است و حق صحيح قول بقراط است كه گاهى از عفونت خون تب پيدا مىشود . و جالينوس گويد كه تب دموى با سائر حميات مركب نمىشود زيرا كه عفونت چون در خون بود عام و شامل بهر خلط باشد در عروق و در اين هنگام تركيب متصور نمىشود بحيثيتى كه خلطى غير او نيست و در اين قول تناقض است به بغض مذهب او كه مذكور شد بالجمله سبب اين تب امتلاى خون و سده است و اكثر حدوث آن از رياضت و تعب بود و خصوصاً غير معتاد و ترك استفراغ خون و بعد آن استعمال رياضت سخت و گاهى عفونت در خون واجب مىكند كثرت مائيت خون از بسيار خوردن فواكه مائيه رطبه پس خون مستحيل به عفونت گردد و يا كثرت خلط خام پس آن را مهيا به عفونت گرداند مثل آن‌كه متولد شود از خيار و بادرنگ و امرود و مانند آن و اين تب لازم بود زيرا كه مادهء آن داخل عروق است و فتره نكند به سبب عموم ماده و انتشار او در جميع بدن به توسط عروق و انقضاى آن يا بحران نيك باشد يا بمرگ و اقسام او سه است چنانچه مذكور شد و بدترين آنها متزائده است زيرا كه تحلل در آن كمتر از تعفن بود و بحران آن در اكثر تا روز هفتم باشد و انقضاى آن به استفراغ محسوس مثل رعاف يا غير محسوس مثل تحللات خفى بود و گاهى بمحرقه و بسرسام منتقل گردد و گاهى از تبريد بسيار بليثرغس منتقل شود و گاهى بجدرى و حصبه انتقال نمايد . و هرگاه در آن سبات و نفخ شكم كه از آن مثل آواز طبل آيد و با ثملل عارض شود و اسهال نفع ننمايد بعده بر بدن او بثور سبز عريض بيرون آيد آن از علامت موت است و علاج اين تب صعب‌تر بود و اما رقت خون و غلظ آن شناخته مىشود از آنچه خارج مىشود از آن در بول و براز و عرق و نفث و مانند . و ايضاً دموى عفنى در تمام بدن مستوى يا شبيه بمستوى در اكثر مىباشد و اما علامات انتقال آن بخناق و جدرى و سرسام و صداع و اختلاط ذهن ظهور علامات آن در مدت تزيد و انتها و نقصان آن حتى كه آن مثل مفتره باشد گاه ساكن شود و گاهى شديد گردد و اين اختلاف دليل است بر آن‌كه بدن مملو از خلط خام است و اما بر مدت بحران آن دلالت مىكند ظهور علامات نضج اگر در روز سوم و چهارم اثر نضج ظاهر نشود روز هفتم بحران نكند و همچنين اگر روز هفتم اثر نضج و بحران پديد نيايد علامات طول مرض و آميزش خلط خام با خون باشد و آنجا كه غلط خام آميخته نباشد ممكن است كه روز چهارم بحران كند . نوع دوم آن‌كه از عفونت خون در خارج عروق بيافتد و آن تپى است كه از اورام دموى عارض شود و حميات اورام دمويه مثل حميات حادث از ورم غشاى دماغ و از درم آلات تنفس يا ورم معده يا جگر يا مراره يا طحال يا امعا يا گروه يا غير آن از اعضاست و اين نوع را حماى ورميه عرضيه گويند و علاج اين همه در مقام هر يك مذكور شد و حميات ورميه علىحده نيز مسطور گردد علاج تب دموى در سونوخس فصد هفت اندام يا باسليق كنند . و گفته‌اند كه چندان خون برآرند كه مريض غش كند و بعد فصد علاج تب صفراوى نمايند . و ايضاً لعاب